پارت هشتاد و چهارم :

نگاه حیرونم رو که می بینه می گه:با هم یعنی.یعنی فقط امیدوارم بهم نه نگی.من نمی خوام تو رو هم از دست بدم.می دونی که خیلی دوست دارم.هوم...
زبونم به حرفی باز نمی‌شه‌.نمی دونم چی بگم.شوکه نگاهش می کنم.
-الان جوابم رو نده.این چند روز فکر کن باشه.ولی بگم نظر من تغییر نمی کنه.
-می‌خوای بری یه کشور غریب چی کار کنی؟
-بقیه چی کار می کنن؟می ریم‌کار می‌کنیم.من دوست دارم جایی باشم که اصلا آ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    اینقدر اینا نیمرو میخورن یه روز از خواب پا میشن بجا حرف جیک جیک میکنن البته الانم دارن حیک جیک می کنن 🤣

    ۱ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    تازه نیمرو غذای شاهانه‌شونه😆😆

    ۱ سال پیش
  • م

    0

    باز یه تصمیم عجولانه وبی فکر از داوود 🙏

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    1

    باز اینا شروع کردن به نیمرو خوردن😂😂😂

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    2

    💙💙💙💙💙💙

    ۲ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    ❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!