پیانولا به قلم مرجان فریدی
پارت هشتاد :
به عمارت که رسیدیم، درحالیکه به سختی مسیر سنگفرششده را تا در ورودی طی مینمودم، زیرچشمی نگاهش میکردم، به آرامی با فاصله دو قدم از من، به سمت عمارت میآمد.
همزمان با ورودمان گرمای لذتبخشی تن یخزدهام را در آغوش گرفت. پالتویم را جایی روی چوبلباسی آویزان کردم. صدای محوی را از پذیرایی میشنیدم، امّا حتی توان کنجکاوی هم نداشتم.
مستقیم به سمت راهپلهها میرفتم که ص
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
منا
9عاشق میکائیل شدم 🥹
۱ سال پیشآذر
6بمیرم برات میکائیل 😭😭😭🥺
۱ سال پیشمعصوم
8وایی میکائیلل .... دارم مجذوبت میشم
۱ سال پیشداریوش فن
18توی دنیایی که یکی مثل من باید خودشو به اب و اتیش بزنه و حرف این و اون و تحقیرهاشونو تحمل کنه برای اینکه میخواد پیانو بزنه و موسیقیدان بشه، حتما یکی مثل میکائیل هم هست که به زور مجبورش میکنن به این کار :) چه دنیای بزرگی ست این دنیا :)))
۱ سال پیشهستی
22پدر که نبوده یه روانی بوده خلاص
۱ سال پیشفن میکائیل
13ساعت چهاره صبحه و من با چشمانی که از گریه و خواب باز نمیشن باز دلم میخواد ادامه رمانو بخونم قلمت بینظیره دختر
۱ سال پیشساتیا
7بابا خزان جان تو خودت سیاه ترینی این بدبخت از تو بدبخت تر نیست خیالت راحت راحت
۱ سال پیشاردک
15میکائیل و خزان کنار هم ترکیب ماهو خورشیدن ماهو خورشیدی که یکی رنگی میبینه و یکی دیگه هردوشونو سیاه وسفید یکی میتونه خورشیدشو لمس کنه ولی یکی دیگه نمیتونه ماه درخشانشو لمس کنه
۱ سال پیشنسرین
5الان می فهمم عمه خانم عنتر به کی رفتههه💔😒
۱ سال پیشسودابه
5خدا ازین شازده نگذره این دگه چی موجودی بوده حالا شکر زنده نیست
۱ سال پیشSara
3لعنت بهت شازده زندگی بچه رو سیاه کردی
۱ سال پیشDonya
2بعد هر پارت میگم نه دیگه مرجان نمیتونه غمگینتر از این کنه پارت بعدی بیشتر هق میزنممم یعنی چهههههه؟؟؟🥲
۱ سال پیشHilda
2بعد از خواندن هر قسمت فکر می کنیم این بهترین و غیر قابل پیش بینی ترین قسمته ولی با ادامه دادن داستان به منحصر بفرد بودن قلم مرجان عزیز پی می بریم
۱ سال پیشمحدثه
8میکائیل اگه مال خزان نشی الهی مال خداشی😂این پارت عالی بود
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

لیلی
6اولا فکر میکردم رمان فقط غم و غصه باشه اما با اینکه غم داره اما پر احساسه .آفرین به این قلم و خلق این اثر 👏👏👏👏