پارت شانزده :

بعد از احوال‌پرسی به خواست او، گوشی را داخل سوییت چرخاند و پس از نشان دادن جزبه‌جز وسایل، به سراغ یخچال رفت.
انتظار خالی بودنش را می‌کشید اما با دیدن انبوهی از خوراکی‌ها چشمانش برق زد.
فریزر پر بود از چند بسته گوشت و مرغ و شنیسل و ناگت؛ و یخچال هم از انواع کنسرو و تن ماهی و تخم مرغ، و چند بسته شکلات تلخ و تعدادی نوشیدنی الکلی و غیرالکلی چیده شده بود.
ظاهراً رستگار قصد داشت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    چقدرم دلبری و خوش زبونی میکنه این پسر 💛

    ۱ سال پیش
  • الناز

    2

    داستان خیییلی شیرینه🥰🥰🥰🥰رفتار شخصیتا با سنشون تناسب داره و از اغراقم خبری نیست همین باعث شده ادامه بدم

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    خوشحالم که با من همراه شدید. انشالله تا انتها کنار من و داستانم باشید🥰🥰

    ۱ سال پیش
کپی شد!