شراب و خون به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت سی و ششم :
نفسم از ترس بند اومد، با وحشت خواستم به سمتش برگردم که قبلت گفت و به سرعت از جاش بلند شد و بیرون رفت.
چونم شروع به لرزیدن کرد و با بهت به جای خالیش خیره شدم.
وارد اتاق شدم و خواستم در رو ببندم که دستی مانع شد.
- برو کنار!
متعجب به مزدا زل زدم، نیشخندی زد و در رو کامل باز کرد و داخل شد:
- چته همسرم؟ گرخیدی؟
عقب رفتم:
- ن... نه، میخوای اینجا بخوابی؟
دستش به سمت دکمه شÙ
لطفا صبر کنید...

هانا
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
خسته نباشی گلم.خدا ب داد بلور برسه با مزدا معلوم نیست عاقبتش چی میشه ولی فکر نکنم چیز خوبی در انتظارش باشه مزدا فقط ب خاطر شباهتش با نوریه میخوادش تا اینجا ک عالیه