پارت دوازده :
در اون لحظه حتی برام مهم نبود که با کشتنش جلوی نگهبان ها چه بلایی سرم میاد فقط می دونستم تار های عصبی ای که توی مغزم گره خوردن و مانع فروپاشی روانیم شدن چقدر با پاره شدن فاصله دارن، انقدر که با کوچکترین دیوونه بازی ای برای همیشه متلاشی میشم و دیگه نمی تونم خودم رو جمع کنم...
سکوتم رو که دید، جرأت کرد و بهم نزدیک شد؛ تازه متوجه پای چپش شدم که روی زمین کشیده میشد و لنگ میزد.
- خوبی؟
لطفا صبر کنید...

اراز
2عالی