پارت دوازده :

در اون لحظه حتی برام مهم نبود که با کشتنش جلوی نگهبان ها چه بلایی سرم میاد فقط می دونستم تار های عصبی ای که توی مغزم گره خوردن و مانع فروپاشی روانیم شدن چقدر با پاره شدن فاصله دارن، انقدر که با کوچکترین دیوونه بازی ای برای همیشه متلاشی میشم و دیگه نمی تونم خودم رو جمع کنم...
سکوتم رو که دید، جرأت کرد و بهم نزدیک شد؛ تازه متوجه پای چپش شدم که روی زمین کشیده می‌شد و لنگ میزد.
- خوبی؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اراز

    2

    عالی

    ۲ سال پیش
  • اراز

    2

    خیلی خوب

    ۲ سال پیش
  • زهره عباس زاده

    2

    داره خوب و بدون یکنواختی پیش میره

    ۲ سال پیش
  • ثریا

    2

    عالی بود فقط یه سوال داشتم رمان قراره وی آی پی بشه؟؟

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    4

    عالی بود مرسی نویسنده⚘

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️