پارت شصت و هشتم :

قاشق از لبه‌ی میز سُر خورد وبعد از چند چرخ روی زمین آرام گرفت.پروانه از جا بلند شد هراسان وشوکه گفت:
_بخدا من بهش نگفتم بباد...من نمیدونم چجوری اینجارو پیدا کرده الان میرم می فرستمش بره.
شیدا دست هایش را چلپیا روی سینه‌اش قرار داد وسرش را تکان داد.
_شاید یارو علم غیب داره.
پروانه پر حرص شیدایی گفت وبه طرف درب رفت.درب را باز کرد .حامی را دید که توی حیاط در حال قدم زدن دور خودش ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    یعنی خشک بشی پروانه که هوتن با اینکه برادرشوهر کشتی این همه عاشقته و دوستت داره ولی تو حامی بی شعور که بهت قرص داده رو واقعا که لیاقت همون حامی🤦 ♀️

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    0

    چقدمظلوم شده پروانه،ولی حرفت درست نبود اصلا😒😒

    ۲ سال پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    کدوم حرفش؟

    ۲ سال پیش
  • رزا

    0

    عالی غمناک قلمت ماندگار عزیزن

    ۲ سال پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    ممنون رزای عزیزم❤️‍🔥🥲

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️