پارت صد و هشتاد و ششم :



حاجی با حرص گفت:
- تو باعث و بانی این دردسرهایی. ادبت می‌کنم.

- قبول، من دروغ گفتم که امنیت آبجیم حفظ بشه، دردسرش موند واسه شما، اما گند رو بیشتر از این هم نزن حاجی. پاسبون بیاری دیگه هیچ‌جور نمی‌تونی جمعش کنی.

صورتش را جلو برد و ادامه داد:
- من مقصرم، بزن تا دلت آروم شه. اصلاً بریم وسط کوچه بزن که همه ببینن و بدونن این بی‌آبرویی مال تو و خونواده‌ت نبوده،

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سحر

    2

    خیلی عالیه دم علی گرم با این هوشش یکم پارتارو طولانی تر کنید لطفا لطفا گناه داریم بخدا

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    بله بله علی جانمون خیلی باهوشه🥰

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    2

    ❤️❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    ❤️🥰

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️