پارت صد و هشتاد و یک :


غرق شده بودم در گلدوزی، تنها کاری که در این چند روز مرا از فکر زندگی تلخم، نامردی شمس و بقیه‌ی اتفاقات ناخوشایندی که از سر گذارنده بودم دور می‌کرد.

تا قبل از آن روز که نرگس را دیده بودیم، انگار امید پیدا کردن شمس و محبت او مرا سرپا نگه داشته بود و وقتی این رشته قطع شده بود، من یک مرده‌ی متحرک بودم.

روز اول به زور خودم را وادار کرده بودم که سراغ بساط گلدوزی بروم، صرفا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سارا

    3

    امان از این تابان که حرفای علی رو گوش نمیده 😂😐

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    😅🥰 دختر مستقلیه

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    3

    امان از این خاله زنک های فضول

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    👌🏻🤣😘

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    2

    ❤️❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️