پارت هشتاد :
با رفتن فرخ بود که تازه به حرفش فکر کردم. از آمدن پیراهن به من حرف میزد. یادم بود که چند بار در آن بحثهای تلخ قبل از خونبس مرا ماده گرگ خطاب میکرد.
پوزخندی زدم و در دلم تکرار کردم: مادهگرگی که پیرهن صورتی بهش میاد!
سرور اول سرک کشید و بعد داخل آمد. نگاهی به من انداخت که دست زیر چانه، فکر میکردم.
- میزو جمع کنم خانم؟
تکیه دادم به صندلی گفتم: سرو
لطفا صبر کنید...

نسرین
0بسیار عالی