پارت هشتاد :


با رفتن فرخ بود که تازه به حرفش فکر کردم. از آمدن پیراهن به من حرف می‌زد. یادم بود که چند بار در آن بحث‌های تلخ قبل از خون‌بس مرا ماده گرگ خطاب می‌کرد.

پوزخندی زدم و در دلم تکرار کردم: ماده‌گرگی که پیرهن صورتی بهش میاد!

سرور اول سرک کشید و بعد داخل آمد. نگاهی به من انداخت که دست زیر چانه، فکر می‌کردم.‌

- میزو جمع کنم خانم؟

تکیه دادم به صندلی گفتم: سرو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسرین

    0

    بسیار عالی

    ۱ سال پیش
  • مهاجر

    1

    این رمان فوق العاده جذابه خیلی وقت بود رمان به این زیبایی نخونده بودم

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    چقدر همه چیز مرموز ومشکوکه.ممنون عالی بود🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️