پارت نود و دوم :

ساعت حدود یازده شب بود که ارغوان و آقا خشایار در حالی که دست هم را گرفته بودند در خیابان‌های نسبتا خلوت به سوی میدان اصلی شهر در حال حرکت بودند. ارغوان کمی هیجان داشت و در عین حال مضطرب هم بود. گفت:
- کاش حالمون یجور دیگه بود خشی.
- چطور مگه؟
- می‌تونستیم خوش بگذرونیم.
آقا خشایار که لباس شیکی در بر کرده بود و بوی خوبی می‌داد، با لحنی درست به شیکی ظاهرش پرسید:
- کی گفته نمیâ€

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️