پیانولا به قلم مرجان فریدی
پارت هفتاد و پنجم :
_خوبی؟
سرم را بالا آوردم و به میکائیل چشم دوختم. حس میکردم تنم را در دیگ آبجوش میشویند:
_آر...آره.
خونسرد تکیهاش را از دیوار گرفت.
_ح...حرفاش رو شنیدی؟
مستقیم نگاه جدیاش را میخ چشمانم کرده بود:
_آره، تا یه جاهایی.
نفس عمیقی کشیدم، حس میکردم وزنهای از روی دوشم برداشته شده.
به پله ها اشاره کردم:
_من برم.
خواستم از کنارش بگذرم که دسته کیفم را گرفت
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
Rez
7تخریب❎ قتل✅.
۸ ماه پیشرمان خون مشهدی
2واااااااییییییی عاااللییییی بود خزان چجوری با خاک یکسانش کرررردددد آخ چقد دلم خنک شد دستت طلا مرجان جوووون
۸ ماه پیشالی
15چرا حس میکنم سحر فقط تونست banana رو ترجمه کنه؟🤣🤣
۸ ماه پیشMaedeh_pcy
2مردممممممم🤣🤣🤣🤣🤣🤣
۱ سال پیشمنا
4بی نظیره میتونم بگم جز بهترین قلم هاست
۱ سال پیشآذر
9ای خزان پدرسگگگگگگ😂😂🤣🤣
۱ سال پیشمهی
25هارمانم بابا نرده چاف چافم 😂 چرا این اومد تو ذهنم
۱ سال پیشهستی
9یه موز بودییی😂🍌 وایی
۱ سال پیشرونیکا
9همینههه نوش جونت سحر جان
۱ سال پیشفاطمه
2بلههههههههههه
۱ سال پیشrozalin
23وای وای وای من چرا انقد دیر با این شاهکار اشنا شدم؟ همه هواسم به لالایی پاندورا بود شاهکارههههههه
۱ سال پیشفرشته
12تخریب تو صدم ثانیه به توان هزار ......🤣🤣
۱ سال پیشنسرین
19ولی طوری که میکائیل هم خندش گرفته😂🤣
۱ سال پیشمتین
8خزان عشق تیم مایی👊
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

بنفش علی
1موز خانوم با اون کفشات ایش🙃