پارت شصت و نهم :

وقتی گرم کردنم تموم شد بدو، بدو به سمت لئون که پشتش به من بود و داشت وزنه میزد رفتم.
خواستم حرفی بزنم که چشمم به عضلات پشتش افتاد، با هربار بالا رفتن و پایین اومدن وزنه بازوهاش منقبض میشد و عضلات ورزیده پشت بازو و کتفش خودنمایی می‌کرد.
دست به سینه بهش نگاه کردم و همونطور که موهامو دم اسبی می‌بستم به این فکر میکردم که چقدر خفنه که آدمی مثل لئون با این همه شلوغی و کار همچنان به ورز

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمینا

    0

    عه دخترمون ضایع شد😅

    ۲ سال پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    نه کجا ضایع شد😂

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر آبی

    0

    هربار قشنگتر ازدفعات قبل میشه عالیه

    ۲ سال پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    مرررسی 😍😘

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی حانیا جون ❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    😍😘

    ۲ سال پیش
کپی شد!