پارت پنجاه و چهارم :

جایی در میان قفسه سینه‌ام عجیب می‌سوخت، جوری که دستم را نامحسوس روی آن نقطه گذاشتم و فشردم.
نفس‌هایم مقطع مقطع شده بود و چشمانم مات متینی بود که حالا با نگرانی نگاهم می‌کرد.
- سهیلا اون اگه مرد زندگی بود که به همین راحتی خطا نمی رفت، به همین راحتی تو رو از دست نمی‌داد... اونی که همیشه گیره تو بوده منه بی پدر بوده، من!
کاسه چشمانم از اشک لبریز شد.
وارفته نالیدم:
- این... ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آیرین

    0

    😔😔

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️