تعمیرکار به قلم میلاد سرداری
پارت هشتاد و هشتم :
آقا خشایار که این را شنید قلبش تهی از امید شد. این را میشد به راحتی با نگاه به چهرهی او فهمید. گویی که ناگهان عضلات چهرهاش از هم وا رفت و طوری مغموم شد که دقایقی طول کشید تا بتواند آن را زیر نقابی پنهان کند. خوشبختانه در آن لحظات ارغوان چهرهاش را ندید چون داشت در آغوش پدربزرگ با تمام وجود میگریست.
- آروم باش ارغوان طوری نیست.
نگاهی از پایین به او انداخت و با حالتی ملتمسانه پرØ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

یه ادم
0هعی کاش دوست ارغوان نمیره واییی اگه آقاخشی بمیره چیییی هومم رمان تموم میشه؟ 😔