پارت چهل و هشتم :


اینبار خنده‌اش از روی عصبانیت است و‌نگاهش پر از خشم وقتی می‌گوید:من هیچی ندزدیدم اگر منظورت اون‌ کتاباس آیه خودش او نا رو به من داد و فضولی کردنت تو اموال من اصلا کار درستی نبود.
مهرآئین کمر صاف کرده ،دست به سینه می‌نشیند.
-باهوش معلومه اون کتابای به اون بزرگی رو اگر بهت نداده باشه خود آیه نمی تونی ببری.منظورم اون انگشتر توی اون جعبه‌ست.من اون انگشترو تو اتاق آیه دیدم.در و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    عالی مثل همیشه

    ۱ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیتون

    ۱ سال پیش
  • نترخرد

    0

    عالی بود

    ۲ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیتون

    ۲ سال پیش
  • ماهک

    0

    چقدر زیبا توصیف میکنید

    ۲ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیتون

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    ممنون خیلی لطیف وزیبا می نویسید قلمتون مانا🌹

    ۲ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیتون

    ۲ سال پیش
کپی شد!