مارپیچ به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت صد و دوم :
طاها و فرحان در آشپزخانه تدارک شام را میدیدند. فرحان مشغول خرد کردن پیاز بود و چشمهایش میسوخت. طاها خندید و گفت: معلومه اصلا به سمانهخانم کمک نمیکنی ها! چرا اینقدر درشت خرد کردی پسر؟
فرحان پیاپی پلک زد و گفت: زنگ میزدم سهپرس غذا سفارش میدادم دیگه... اینهمه هم اذیت نمیشدیم.
- ولی من دوست داشتم آشپزی کنم، استرسم رو کم میکنه.
فرحان ابرو بالا پراند و پرسید: استرس Ù

لطفا صبر کنید...

م
2خیلی قشنگ بود این پارت