عشق باشکوه به قلم راضیه نعمتی
پارت هشتاد و پنجم :
اولین روز ملاقات همه پشت در اتاق دایی حسام جمع بودیم. دل توی دلم نبود که ببینمش. بالاخره اجازهی ورود داده شد و یک به یک پشت سر هم داخل رفتیم. با دیدن دایی که چشمانش دوباره به روی زندگی باز شده و لبخند گرم همیشگی بر لبش نقش بسته بود قلبم به شادی نشست. دایی با دیدن من یک دستش را باز کرد و من با چشمانی لبریز از اشک خودم را به او رساندم و در آغوش گرمش جای گرفتم. دایی با لحنی مهربان پرسید:
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

راضیه نعمتی | نویسنده رمان
کاظم خان دشمن برای خودش زیاد تراشیده بود.
۵ ماه پیشاسرا
0وای اصلاتوقع چنین پایانی برای کاظم خان نداشتم حامدگناه داره🙏⚘💋
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ربا و نزول عاقبت خوبی نداره. 🙏♥️💋
۲ سال پیشZarnaz
1عالی بود مرسی راضیه جونم ❤️❤️💋💋
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
خواهش میکنم عزیزم 🧡💜
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0من خودم از دشمنهای کاظم خان بودم ولی دیگه اصلا فکرشم نمیکردم همچین اتفاقی براش پیش بیاد ...اصلا شوکههه شدم