ماتیلدا به قلم حانیه باصری
پارت شصت و پنجم :
تصمیم گرفتیم که مسیر رفتن به تایمز رو پیاده بریم، باد ملایم و خنکی می وزید و موهامو تکون میداد، دوتا دستامو توی جیب کتم کردم و با لبخند به مردمی که توی خیابون از کنارم رد میشدن نگاه کردم، انگار نه انگار که شب بود، خیابون انقدر روشن و نورانی بود که آدم شک میکرد روز نباشه.
به ساختمون های بلند و مرتفع نگاه کردم و همزمان که لئون کنارم قدم برمیداشت باهاش همراه شدم.
هر چند ثانیه یکبا
لطفا صبر کنید...

آمینا
1بیا یه آرزوت برآورده شد ولی به چوخ رفتی😅😅😅