پارت هفتاد و دوم :

تمام روز بعد را با خاطره‌‌ی زیبا و به یادماندنی شب تولدم در کنار حامد سپری کردم. عصر بود که ملینا زنگ زد و گفت دلش برایم تنگ شده و می‌‌خواهد مرا ببیند. با او یک قرار در پارکی حوالی آموزشگاه هماهنگ کردم و رأس ساعت مورد نظر به محل قرار رسیدم. ملینا زودتر از من رسیده بود. با دیدنم صورتش شکفت و به گرمی در آغوشم گرفت. هر دو کنار هم نشستیم و بعد از احوال‌‌پرسی‌‌های معمول ملینا گفت:
ـ مهسا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    1

    عالی بود مرسی راضیه جونم ❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیت عزیزم‌ 🧡💜

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    ببخشیدولی مهسابعضی جاهاخیلی احمقانه رفتارمیکنه اوت اگه جواب بهنام میدادهیچ توهین به کسی نکرده🙏💋

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    عزیزم، بعضی آدما حتی لایق جواب دادن هم نیستن. خواهر و پسر خواهر زهره از این دسته بودن ❤

    ۲ سال پیش
کپی شد!