گیلدا به قلم مرضیه اخوان نژاد
پارت دویست و دوم :
شوخی نداشت، من را همینجا میکشت و قلبِ آرتمیس را به رئیسش دودستی تقدیم میکرد و بیشک بابت اینکار پاداش کلانی هم میگرفت.
مایوس دو دستم را به نشانهی تسلیم بالا برده و با قدمهای آهسته سمتش راه افتادم؛ همیشه از مردن با درد میترسیدم. دلم میخواست مردنم در اوج آرامش باشد. مثلاً الان به همان کسی که میخواست قلبم را به دست آوردم، التماس میکردم حینِ جراحی بیهوشم کنند تا دردی ح
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
