پارت دویست و یک :

تمسخر صدایش باعث شد مأیوس چشم ببندم و سرعت ریزش اشک‌هایم بیشتر شود:
-چشم!
سپس جوری ماشین را به حرکت درآورد که در کسری از ثانیه از مقابل دیدم محو شد.
دوست داشتم همان‌جا روی زمین چمباتمه بزنم و از ته دلم گریه کنم. تک و تنها در آن خیابان فرعی، مقابلِ آن ساختمان، از زور تنهایی رو به موت بودم. کاش حماقت به خرج نمی‌دادم و حداقل اهورا را خبر می‌کردم تا به کمکم بیاید.
حداقل هنوز که

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!