تعمیرکار به قلم میلاد سرداری
پارت هشتاد :
روی صندلی سفت راهرو نشسته بود و نگاهش از پنجره اتاق به بیرون بود، صدایی مردانه که مریضی و نخوت از آن میبارید، با لحنی که به نظرم صمیمی رسید گفت:
- بیا از داخل نگاه کن.
آقا خشایار جوان بلند شد و وارد اتاق شد، از آستانهی درب که عبور کرد مرد گفت:
- اگه هنوز فکر میکنی چیز جالبی پشت این پنجره یا هر پنجرهی دیگهای هست برو نردیکش. من که بعید میدونم حتا از نزدیک هم بتونی چیزی ببÛ
لطفا صبر کنید...
