پارت هشتاد :

روی صندلی سفت راهرو نشسته بود و نگاهش از پنجره اتاق به بیرون بود، صدایی مردانه که مریضی و نخوت از آن می‌بارید، با لحنی که به نظرم صمیمی رسید گفت:
- بیا از داخل نگاه کن.
آقا خشایار جوان بلند شد و وارد اتاق شد، از آستانه‌ی درب که عبور کرد مرد گفت:
- اگه هنوز فکر می‌کنی چیز جالبی پشت این پنجره یا هر پنجره‌ی دیگه‌ای هست برو نردیکش‌. من که بعید می‌دونم حتا از نزدیک هم بتونی چیزی ببÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️