توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت نود و دوم :
***
خواب ساعتها بود که از چشمانم گریخته بود؛ از همان شب قبل که پیشنهاد ازدواج اشکان در ذهنم پرسه میزد؛ یا پیشتر، از لحظهای که هواپیمایمان به مقصد تهران در فرودگاه امام فرود آمد.
تا چشم بر هم میفشردم، چهرۀ خونآلود چکامه در خاطرم نقش میبست و قهقهۀ جنونآمیزش در گوشم پژواک مییافت؛ در همهمۀ خندۀ او فؤاد بود که کلمۀ «قاتل» را زیر گوشم فریاد میکشید.
حتّی قرص و آرامب
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
