تعمیرکار به قلم میلاد سرداری
پارت هفتاد و هفتم :
لعد آهی کشید و گفت:
- تابان توی فکر من همچنان جوون و پر انرژیه، همیشه با صدای بلند خندههاش اونو به یاد میآرم. هنوز وقتی میریم چشمه انگار یه گوشه رو پاهاش نشسته و داره بهم میگه عروس خانم و دستم میاندازه!
نگاه زهره خانم حالتی عمیق پیدا کرد. اما آقا خشایار درست در نقطه مقابل او و با لحنی حزنآلود گفت:
- اما تو ذهن من آخرین تصویری که ازش حک شده، صورت رنگ پریده و لاغرش، ابرو Ù
لطفا صبر کنید...

سهیل
0بسیار غم انگیز و غافلگیرانه