پارت هفتاد و هفتم :

لعد آهی کشید و گفت:
- تابان توی فکر من همچنان جوون و پر انرژیه، همیشه با صدای بلند خنده‌هاش اونو به یاد می‌آرم. هنوز وقتی می‌ریم چشمه انگار یه گوشه رو پاهاش نشسته و داره بهم می‌گه عروس خانم و دستم میاندازه!
نگاه زهره خانم حالتی عمیق پیدا کرد. اما آقا خشایار درست در نقطه‌ مقابل او و با لحنی حزن‌آلود گفت:
- اما تو ذهن من آخرین تصویری که ازش حک شده، صورت رنگ پریده‌ و لاغرش، ابرو Ù

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سهیل

    0

    بسیار غم انگیز و غافلگیرانه

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    1

    طفلی خشی🥲

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    ای دادآقای خشایار😔🤲🙏⚘

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️