پیانولا به قلم مرجان فریدی
پارت شصت و نهم :
با صدای ضرباتی که به در میخورد هر دو نگاههایمان را به در دوختیم، هر دو نفسنفس میزدیم.
بانو در قاب در پدیدار شد.
نگاه نگرانش را میانمان رد و بدل کرد:
_ببخشید، دکترتون اومده معاینهتون کنه، گفتش یه مسئلهای هم هست که باید بهتون بگن.
هر دو به آرامی سر تکان دادیم. کمی بعد هر دو از پلهها سرازیر میشدیم
سکوتمان پر سروصداتر از جنجال بینمان بود.
دکتر این
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
سارا
3واییی بچه های مظلوم مرجان چرا آخه انقدر باید قشنگ بنویسیییییی ممنون از وقتتون خدا قوت یاعلی ❤️
۱ سال پیشطلا
21شاید از اول حابیل اشتباه بود شاید از اول میکائیل باید جای حابیل بود ولی از اول نه بلکه از وسطاش شروع شد
۱ سال پیشساتیا
3اقا پس حابیل چی
۱ سال پیشDonya
4خزان مردم از اینکه از شروع این رمان هر پارت بمیرم برات اخه واقعااا چرااا تووووو مرجاننننن به دادمم برسسسس چراااا اینننن دخترررر چراااااا؟ (دیوونه شدم به خودتون نگیرید😂)
۱ سال پیشنگین
0عالی بود😭🥺
۱ سال پیشزهرا
6آخی بچه:) تنها دلخوشیش هم ممنوع شده
۱ سال پیشملودی
11خزان تنها پناهش را هم از دست داد.
۲ سال پیشنارسیس
5ما هر دو محکوم بودیم به سیاهی
۲ سال پیشسارا
6وایی خیلی قشنگ می نویسی مرجان عزیزم ببخشید این چند وقت نتونستم کامنت بزارم آخه آنقدر کامنت گذاشته بودم که دیگ برام بستن شده بود الان میتونم بنویسم تشکر کنم از فرمت♥️♥️ممنون
۲ سال پیش...
0وووووووووواااا
۲ سال پیشیاس
24من اکثر رمانای مرجانو خوندم لطفا بهم نویسنده و رمان خوب معرفی کنید هیچی بجر قلم مرجان دیگ چشمو نمیگیره سخت پسند شدممم
۲ سال پیشReyhane
12من خیلی رمان میخونم خیلی زیاد.ولی هیچکدوم از رمانا اندازه رمانای تو اینطوری اشکمو در نیاورده. مرجان تو خلق کننده قشنگ ترین شخصیتا تو دنیای کتابایی که قابل توصیف نیست فقط باید از ته قلبت حسشون کنی:)
۲ سال پیشReyhane
12ولی ویالون تنها آرزوی خزان بود:)
۲ سال پیشYildiz
14هردو با زانو زمین خوردیم من جایی میان آغوش او و او جایی میان قلب من و ما هردو محکوم بودیم به سیاهی .... این دیالوگ این دیالوگ تو قلبم حک شد و تمام🥺🖤🤍
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

سارا
4وجود خزان و میکاییل بهاری می شود که دنیا در رویایش او را میدید خدا قوت یاعلی ❤️