پارت نود و یک :

نام اشکان در پستوی تاریک ذهنم بارها و بارها پژواک یافت. اگر دستش را در دست زنی دیگر می‌دیدم... اگر عطر تنش با عطری زنانه در می‌آمیخت... .
سر بلند کردم و در صورتش نگریستم؛ نه محال بود. محال بود افرای نگاه اشکان در چشمان زنی دیگر تنیده شود.
- من مچی پدردونا گرفته بودم؛ توی محلی کارش... با اون زنیکۀ ترگل و ورگل.
آذر چه می‌گفت؟ حقیقتی که ما سال‌ها وهم بیمارگونه‌اش می‌پنداشتیم او با چ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa,

    0

    ممنون عالی بود🌾🌿🌾🌿🌾

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ممنونم از شما❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️