پارت هفتاد و پنجم :

آن شب که نه ولی روز بعد تابان کمی با برادرش حرف زد اما همچنان حدودی را میان خودشان نگه داشت اجازه صمیمیت بیش از حد را به خشا نداد.
نکته‌ی مهم حرف‌های تابان که آن را به خشا گفت ساعتی بود که در آن وقت زهره خانم برای آوردن آب به چشمه می‌رفت.
عصر هنگام بود و خشا بالای درخت گلابی مانند یک سرباز زبده کشیک می‌داد. دیگر داشت از انتظار خسته می‌شد که زهره خانم با آن لباس سرخش از میان سبزی ش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • یه ادم بدبخت

    0

    قرمان ما خشیییی

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    1

    اوهو خشی چه خشن شد

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️