تعمیرکار به قلم میلاد سرداری
پارت هفتاد و پنجم :
آن شب که نه ولی روز بعد تابان کمی با برادرش حرف زد اما همچنان حدودی را میان خودشان نگه داشت اجازه صمیمیت بیش از حد را به خشا نداد.
نکتهی مهم حرفهای تابان که آن را به خشا گفت ساعتی بود که در آن وقت زهره خانم برای آوردن آب به چشمه میرفت.
عصر هنگام بود و خشا بالای درخت گلابی مانند یک سرباز زبده کشیک میداد. دیگر داشت از انتظار خسته میشد که زهره خانم با آن لباس سرخش از میان سبزی ش
لطفا صبر کنید...

یه ادم بدبخت
0قرمان ما خشیییی