پارت هفتاد و سوم :

اما خوشبختانه او در طول زندگی چند بار دیگر هم این جمله را تکرار کرده بود، او چند بار دیگر هم سرشار از زندگی بود، حداقل این را بر زبان آورده بود.
- خشا بیا صدات می‌زنن، خشا با توام... آهای خشا کری؟
توی رختخوابش به خود پیچید و گفت:
- اذیت نکن آبجی بذار بخوابم روز جمعه‌ای.
- وا! می‌گم صدات می‌زنن.
- کی؟
- زهره!
جستی لحاف را کنار زد و سر جایش نشست.
- کدوم زهره؟
- همÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    بیچاره پسرای قدیم چه دردسری داشتن ممنون 🙏⚘

    ۲ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    🙏🙏🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️