مارپیچ به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت نود و پنجم :
بهراستی بهار شده بود؟ پس چرا همهجا برای طاها رنگ و بوی خزان داشت؟ چرا عطر شکوفهها و جوانهها را حس نمیکرد؟ چرا تنش میلرزید در این هوایی که همه از دلانگیز و بهاریبودنش حرف میزدند؟ دنیایش در زمهریر فرورفته و تنش یخ بسته بود. غم سلین را به دوش میکشید یا افرا؟ از تنهایی خودش دلگیر میشد یا دیدن یأس و استیصال ساغر؟ گوشیاش زنگ میخورد. از کافه بود! چه اهمیتی داشت که چه اتفاقی
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
مبینا
0خداروشکر که ترمه و مادرش هم سر عقل اومدن. فقط اینجوری یهو تموم نشه ها عاشقانه های ساغر و طاها، افرا و فرحانم بزار
۲ سال پیشم
0خیلی خوبه،امیدوارم دیگه همچی خوب باشه تاآخرش ،همه زیادی زجر کشیدن یکمم حال خوبشون ببینیم
۲ سال پیشفاطمه
1اینجوری که معلومه رمان داره تموم میشه همه چی مشخص شده فقط کاش افرا و فرحان به هم برسن
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مریم گلی
0بعضی وقت خیلی زود ،دیر میشه حکایت خانواده طاهاست ،امیدوارم بقیه رمان به خیر و خوشی باشه ،ممنونم نگار جون