عطر به قلم راضیه نعمتی
پارت صد و ده :
نگار منتظر ماند شاهرخ هم برود و بعد به کوچه دوید. سهند توی ماشین نشسته دست به فرمان برده بود اما حرکت نمیکرد. ذهش مشغول بود. با دیدن نگار که پشت شیشه ایستاده بود و اشاره میکرد با او حرف دارد یکهای خورد و شیشه را پایین داد. لبهای نگار را دید که تکان خوردند و این جمله از آن بیرون آمد:
ـ آقا سهند میشه پیاده شید؟ باهاتون حرف دارم.
کمربندش را باز کرد و پیاده شد. مقابل نگار

لطفا صبر کنید...

اسرا
1چه خبرشدهمه میخوان طلاق بگیرن🙏💞💋