پارت صد و ده :

نگار منتظر ماند شاهرخ هم برود و بعد به کوچه دوید. سهند توی ماشین نشسته دست به فرمان برده بود اما حرکت نمی‌‌کرد. ذهش مشغول بود. با دیدن نگار که پشت شیشه ایستاده بود و اشاره می‌‌کرد با او حرف دارد یکه‌‌ای خورد و شیشه را پایین داد. لب‌‌های نگار را دید که تکان خوردند و این جمله از آن بیرون آمد:
ـ آقا سهند می‌‌شه پیاده شید؟ باهاتون حرف دارم.
کمربندش را باز کرد و پیاده شد. مقابل نگار

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    چه خبرشدهمه میخوان طلاق بگیرن🙏💞💋

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    هیچ کس از زندگیش راضی نیست 😍

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️