پیانولا به قلم مرجان فریدی
پارت شصت و هفتم :
دکتر جهانگیری مردی بود با ریشهای پرفسوری و عینکی با دستههای مشکی. از زمانی که به یاد دارم با همین ظاهر بود، گویی گذر زمان به حال او تاثیری نداشت.
کنار تختم ایستاده و کمی قبلتر از مامان خواسته بود اتاق را ترک کند:
_چند وقت بود درد داشتی؟
نفس عمیقی کشیدم و خیره به چشمان تیره و ریزبینش گفتم:
_اتفاقی دوباره عصا خورد به کتفم.
لبخندم را با اخم جواب داد:
_شازده که به رحم
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
helia
19فقط چون که تو خوشت نیومده دلیل نمیشه مسخره و چرت باشه
۵ ماه پیشپرنیا
9عزیزم میتونی بری رمان های نودهشتادیا و بخونی فکر کنم اون مناسبتون باشه
۵ ماه پیشداریوش فن
15حس میکنم ۲۰ پارت اول هیچی ازش نفهمیدم الان که کم کم داره همه چیز برام شفاف سازی میشه باید برم از اول بخونمشون تا با همونام گریه کنم
۱ سال پیشضحا
11انصاف نیست این چندتاپارت اخرمن فقط دارم گریه میکنم
۱ سال پیشDonya
0ولی مرجان نمیگی از این همه غم اینا عذاب میکشن اینا میمیرن به غم خزان خدایی به فکر ما نیستی مرجان که داری با قلمت تقریبا مارو میکشی🥺❤️
۱ سال پیشفرانک
0قلبم درد میگیره با خوندن این پارت چقدر رمان غمگینه آخه
۲ سال پیشنارسیس
0خیلی عاالی
۲ سال پیشچی بگم
0ولی این تنها رمانبه از مرجان که من نمیتونم براشون ذوق کنمهرموقع میام ذوق کنم یاد راحیل میوفتم و قلبم براش میشکنه
۲ سال پیشمیترا
1ظلم همه جا هست
۲ سال پیش.
18من وقتی دروغ میگه میفهمم الان دروغ نمیگه نهفق۳۴۵تدغ
۲ سال پیشYildiz
25"من وقتی دروغ میگه میفهمم" گفتنی ندارم🥲
۲ سال پیشMobina
10وای الهی قربون میکائیل برممم چقد بچم خوبههه عشق اینا چییی بشههه 😭 مرجانن نکن با ماا
۲ سال پیشحدیث
2وایب رمانو خیلی دوس دارم
۲ سال پیشفرشته
7اوهو میکائیل جان ، دروغ سنج جذابمون😍
۲ سال پیشایلی
8اطجشپسنسجسجتستسنسحسن خیلیییییییی خوبهههههههههه اصن باورم نمیشهههه چطوریییییی بدون اینکه یه کیس و کوفت زهر مار داشته باشن اینقدر عاشقانه و قشنگننننن
۲ سال پیشRasta
5میدونی مرجان،درسته نمیتونم الان خریداری کنم،اما صبر میکنم ،همونجور که خزان صبر کرد تا میکاییل برگرده؛)
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مونا
4مسخره و غیر قابل باور نمیدونم چطور تونستم تا اینجا ادامه بدم و این داستان زیادی مسخره بخونم