پارت شصت و هشتم :

- برای تو اینجوریه برای من این محیط پر از زندگیه!
آقا خشایار نفسی بیرون پرتاب کرد و گفت:
- زندگی؟ اینجا؟ بیمارستان؟
دکتر با لبخندی گفت:
- مگه زندگی شبیه اینجا نیست؟
به نقطه‌ای خیره شد و دست میان ریش‌های سفیدش کشید و گفت:
- راست می‌گی انگار همه‌مون تو بیمارستان به دنیا اومدیم. فقط تو دنیا دکتر و پرستاری نیست که واقعا مراقب‌مون باشه.
- نگران نباش من هستم، خب بگو بب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    ببخشیدولی ۱۲رو۸فشارخوبه اعدادمیتونیدتغیبربدید؟🙏⚘

    ۲ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    خواهش می‌کنم. توی دیالوگ اشاره شده که یکم بالاست. با توجه به سن سخصیت

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️