پارت سی و پنجم :

- اون کتاب یادتونه؟ از اون جا یاد گرفتم.

الینا مانند بچه‌ها دست‌هایش را بهم کوبید.
- وای وای خوش به حالت خیلی هیجان انگیز بود.

برهام نزدیک‌تر رفته و با دستانش صورت رونیکا را قاب کرد.

- ببخشید که بهت اعتماد نکردم، اما تو هم قول بده دیگه بدون هماهنگی خودت رو به خطر نندازی.

رونیکا مستانه خندید و با محبت سرش را کج کرد.

- چشم.

سورن نیز در تائید

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Fatemeh

    0

    کرک و پرهایم ریخت😐😂😂😂

    ۲ سال پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    واقعا؟😂

    ۲ سال پیش
  • Fatemeh

    0

    اره بخدا😂،اما قبول نیست همیشه باید خوبی پیروز بشه☺️منتظر بقیه پارت ها هستم😍👏🏻

    ۲ سال پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    ای جانم😂مرسی عزیزم که انقدر انرژی مثبت میدی❤

    ۲ سال پیش
  • مریم

    0

    عالی بود

    ۲ سال پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    ممنون😍

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️