پارت دویست و بیست :

گره‌ی دستمالی که دور پیشانی‌اش بسته را محکمتر می‌کند و به چپ و راست خودش را تاب می‌دهد. آن‌قدر هوار کرده بود که از نفس افتاده و سرش درد گرفته بود. باز هم دست بردارد نبود. با این که حس می‌کرد فشار و قند خونش بالا رفته است باز هم روی ران پایش می‌کوبید و با گریه شکایت می‌کرد.
- این همه خودمو به آب و آتیش زدم واسه این که بری بیوه بگیری؟ من اون دنیا جواب مادرمو چی بدم صدرا؟
دستش را رو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zahra.s

    4

    وای که دهن این آدمای بی منطقو فقط خدا باید ببنده و بس

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    چقدر موافقم.😁

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    2

    خوب پروین نره سراغ خانوادهدآوابه اونهاتوهین کنه خوبه🥺🙏💞

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    نکنه...😬😬😬😬

    ۲ سال پیش
  • یاسی

    4

    تا جای حساس داستان میرسه تموم میشه تا فردا شب هی هی

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🙈🙈😁

    ۲ سال پیش
  • یانا

    4

    درود گفتم پروین سامورایی می غرد نگید نگفته بودم نگران نباشید میشینه سر جایش پروین اما نه اینطوری😊

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😂😂😂😂🌺

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️