تعمیرکار به قلم میلاد سرداری
پارت شصت و ششم :
مغازه را زود بست، سرش درد میکرد، سرش گیج میرفت، سرش خسته بود. اینها را به زهره خانم گفت و ناهار نخورده خوابید. وقتی روی تخت دراز کشید گچبری سقف را نگاه کرد از خودش پرسید:
« از زندگی چی میخوای خشایار؟»
و جواب خودش را نداد. او آدم عجیبی است، با خودش مهربان نیست، گمان کنم با خودش قهر باشد، با خودش حرف نمیزند حتا میتوانم بگویم با خودش تنهاست.
سوال جالبی بود، از زندگی چه م
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

یه ادم بدبخت
0عرررررر من ذوقققق