پارت دویست و بیست و هشتم :

مقابل زرگری کوروش ایستاد و از آن طرف خیابان رفت و آمد‌هایش را زیر نظر گرفت‌‌. آنچه می‌دید شبیه‌ همان‌هایی بود که از دهان ثریا شنیده بود. دو جوان هیپی درشت هیکل پشت پیش‌خوان ایستاده بودند و جوابگوی زنان و مردان تیشان‌پیشان کرده‌ی ظاهرا فرنگی بودند. خلوت که شد گوشه‌ی چادرش را محکم روی صورتش گرفت و خودش را تا پشت در زرگری کوروش رساند. پایش می‌رفت و عقلش پس می‌کشید. ولی هربار که نگاه س

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    1

    بعضی وقتها اشتباه میکنیم ولی فکر می کنیم که درستکارترین کار هست صنم اینطور فکر کرده

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️