اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت دویست و بیست و هفتم :
نگاه زن جوان فروکش کرد. تسلیم وار لبخندی زد و از پس آن آه کشید.
_ گفت میرم دنبال کار. روش نمیشه اینجا. گفت یه کار نون و آبدار گیر میآرم بعدش زحمتو کم میکنیم.
اخم صنم غلیظتر شد. رخساره لبخند محزون دیگری زد و نگاهش را بالا برد.
_ مرده دیگه. غرورش برنمیداره نونخوره یکی دیگه باشه. منم گفتم هرجا بری باهات میآم.
نگاهشان درهم گره خورد. مردمک چشمان تازهعروس لرز خفیفی کر
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
اسرا
1چقدرمصیبت بیچاره دریاکه داره اینهامی خونه میشنوه🙏