پارت دویست و بیست و ششم :

صنم ترسید. رحمت ولی به صدا درآمد و پر بغض ناله زد:
_ به شوهرت بگو بره سراغ این پسره. بگو یه بعد از ظهر بیاد عقدش کنه باخودش ببره.
_ کجا؟
رحمت سرش را بلند کرد و گفت:
_ هرجا که دست تیمسار و تخم و ترکه‌اش بهشون نرسه. دیگه‌ام سراغ من‌و نگیره. توام بعد از این پشت سرتو نگاه نکن.
صنم نگران و باالتماس پای رفته را داخل گذاشت. رحمت ولی دستش را بلند کرد و مانع داخل آمدنش شد.
زمان سخت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!