اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت دویست و بیست و پنجم :
صنم سلام ریزی داد و سرش را زیر انداخت. دست و پایش بیاختیار میلرزید و همهی حرفها بهآنی از ذهنش رخت بربسته بود. رحمت پیش آمد. کت تیرهی آویزانش را از تن کند و سراغ میزش رفت.
_ گرد و غبار کردی دختر. اون بیرون چی میگن پشت سرت؟
رحمت غرید بیآنکه جواب سلام دخترش را بدهد. صنم ولی آب دهانش را بلعید و با احتیاط در جواب پدرش گفت:
_ اون بیرون خیلی چیزا میگن. حرف مردم که تمومی ند
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
آمنه
1بی عرضگی یعنی همین کار رحمت خوش خوانش شده مغازه داره وداره توی خونه ای که زنش آسیب روحی به خاطره پسرش داره وبدبختی دختراش رو داره حکومت میکنه ورفته زن گرفته از چنین مردهایی که فقط به منفعت خودشون وبزرگ کردن اسمشون هستند متنفرم