پارت دویست و بیست و سوم :

_ گفتم خب خدا رو شکر یکی پیدا شد بی‌چشم‌داشت کمک کنه. ولی...
صنم درست مقابل پایش ایستاد و چشم ریز کرد. گوشه‌ی لب مولود کشیده شد و در ادامه گفت:
_ یه روز اومد گفت حلال شیم بهم.
_ توام از خدات شد آره؟
_ گفت دخترا هر کدوم رفتن سی خودشون. قاسم که مرد، صنم با شوهرش رفت، رخساره‌ام سرش به‌کار خودشه‌.
صنم برای شنیدن ادامه آب دهانش را بلعید. مولود گفت:
_ گفت خاتون دیگه خاتون قبل

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    چندپارت میذارم باهم بخونم بازهم پارت آخرکه میخونم غمه 🙏

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!