پارت دویست و بیست و سوم :

_ گفتم خب خدا رو شکر یکی پیدا شد بی‌چشم‌داشت کمک کنه. ولی...
صنم درست مقابل پایش ایستاد و چشم ریز کرد. گوشه‌ی لب مولود کشیده شد و در ادامه گفت:
_ یه روز اومد گفت حلال شیم بهم.
_ توام از خدات شد آره؟
_ گفت دخترا هر کدوم رفتن سی خودشون. قاسم که مرد، صنم با شوهرش رفت، رخساره‌ام سرش به‌کار خودشه‌.
صنم برای شنیدن ادامه آب دهانش را بلعید. مولود گفت:
_ گفت خاتون دیگه خاتون قبل Ù

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    چندپارت میذارم باهم بخونم بازهم پارت آخرکه میخونم غمه 🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️