پارت دویست و بیست :

او صدای بلند گریه‌اش را رها کرد و صنم نگاه تندی در حیاط چرخاند.
فکری به سرش زده بود. تصمیمی ناگهانی و شاید عجولانه. طولی نکشید که بی‌حرف از کنار مادرش پرید و خودش را به گوشه‌ی حیاط رساند. میله‌ی بلند و محکمی که خاتون توسط آن از بشکه نفت می‌کشید را برداشت و مقابل چشمان حیرت‌زده‌ی خاتون از پله‌های زیر زمین سرازیر شد.
خاتون درمانده سرکی کشید و ناله زد:
_ چی‌کار میکنی دختر؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️