اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت دویست و دوازده :
یا صغری را مامور کند تا پیراهن اتو کشیدهی دیگری برایش آماده کند.
در همین حین ضربهای به در اتاق خورد و توجه طاهر را جلب کرد.
عباس از پشت در نجوا کرد:
_ میتونم بیام تو؟
صنم بلافاصله دست روی گونههایش کشید و سمت در چرخید. طاهر هم دست از شانههای او گرفت و جواب پسرش را داد:
_ در بازه بابا، بیا تو.
او سینه سپر کرد و دستی به لباس ترش کشید. ماهصنم هم به ناچار کنار دستش ا
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
آمنه
1خیلی خوب بود که همیشه مردهای زندگیمون اینقدر مهربان وبا درک وفهم باشند واقعا پارت زیبایی بود