اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت دویست و نهم :
به دخترک تازه از راه رسیدهی معمولی واقعا جای شگفتی و تعجب داشت.
ابروهایش را بالا داد، لبهایش را بهم کشید و به سرعت دستش را از زیر چانه برداشت. باید با شهاب حرف میزد. باید مطلب مهمی را به او میگفت. چارهای نبود، این روزها تنها سنگ صبورش او بود و باید تحملش میکرد.
تلفن همراهش را به دست گرفت. ابتدا حرفهایش را آماده کرد و بعد انگشتش را روی شمارهی او کشید.
نگران دریا بود
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...