اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت دویست و پنجم :
رو در روی زن ایستاد. مکث کرد، نیشخندش بازتر شد و قفل دستهایش را از هم گشود. سپس لبهی چادر او را گرفت و گفت:
_ من بزرگش کردم، من رسوندمش به اینجا، حالا واسه خودم رجز میخوند.
ماهصنم تکانی خورد و حرصی چادرش را از بین انگشتان او بیرون کشید. شهباز سری تکان داد و گفت:
_ یادش رفته بود. باید یادش میانداختم کی بوده و چی شده. باید میفهمید دنیا دست کیه. هوا برش داشته بود. خیال کرد پ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...