اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت دویست و چهارم :
همین چند قدم مانده تا مخروبهی پیش رویش را. اشک آمد و مهمان چشمش شد. گویا ته مسیر همینجا بود. ته همهی مصیبتها و شاید ابتدای کابوسی دیگر. ناگزیر و گردنزده در ماشین را باز کرد و پیاده شد. ناچار بود. راه دیگری برایش نمانده بود. وگرنه لب بهالتماس باز میکرد و از رانندهی غریبه خواهش میکرد که همپایش برود و در این وادی هول و هراس تنهایش نگذارد.
او پیاده شد در حالیکه نگاه ملتمسش
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
اسرا
1چندین پارت که شدندمیخونم ولی بازپارت آخرکه میخونم مصیبت ماه صنم تموم نداره😠😔🙏