پارت هشتاد و نهم :

بهمن گوش تیز کرد اما نشنید و ندید که افرا چطور گونه‌هایش رنگ گرفت، لبخند کمرنگی زد و با صدایی آرام گفت: همون که برگای پهن و گرد داره، روی آب شناوره؟
فرحان آهسته پلک بر هم زد و تأیید کرد.
- آره، تو مرداب رشد می‌کنه اما خودش زیبایی محصورکننده‌ای داره. یه‌جورایی نماد ایستادگی و مقاومت هستش.
دخترک غرق در نگاه پرمهر فرحان بود. فاصله‌ی زیادی نداشتند و این نزدیکی را دوست داشت. کاپØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    وای بر حسادت...افرا چه شدی..

    ۲ سال پیش
  • مینا

    4

    فرحان مهربون میشه چه خوبه☺️ داشتم از عاشقانه هاشون لذت میبردم. چی شد یهو😲 بهمن وحشی

    ۲ سال پیش
  • م

    2

    خیلی خوب بود ،تشکر خانم محمدی ،یکم کوتاه بود حیف

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️