پارت هشتاد و هفتم :

نگاه پرعتاب مهرانگیز سمت نایب چرخید و تشر زد: تو یکی دهنت رو ببند که خیلی بیشتر از حقت گیرت اومده. دیگه چه دلیلی داره به تو باج بدیم؟ بازی تموم شد!
نایب خشمگین غرید: نه دیگه... هنوز ادامه داره. تا من به حقم برسم. تو هم بهای جونت رو میدی.
مهرانگیز با پوزخند ادامه داد: کی می‌خواد جونمو بگیره؟ تو؟! نصرت گفت هار شدی، ولی فکر نمی‌کردم تا این حد! یک‌بار دیگه بگو پول... تا بدم همین سگ تیکه‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    2

    خسته نباشین دستتون درد نکنه قلمت ماندگار خانم محمدی عزیز ❤❤

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    1

    واقعا چه هیولاهایی (نصرت ومهرانگیز) هستن ،بیچاره ساغر نه از ازدواج اولش شانس آورد و نه از ازدواج با طاها ،بیچاره افرا که از همه بی گناهتره ممنونم نگار جون

    ۲ سال پیش
  • م

    2

    بیچاره ساغر وافرا گیر چه جنایت کارایی افتادن،عالی بود خانم محمدی

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️