جوخه بیوه ها به قلم حدیث افشارمهر
پارت صد و چهل و سوم :
-از همون اول مال تو بود. اریکا...تو یه الماسی که از دل کوه پیدات کردم!
-واای باورم نمی شه.
از جا بلند شد و گفت:
-می خوام یه شعبده بازی برات برم که قبلا همه رو باهاش متحیر می کردم.
یه پارچه ی قرمز بلند برداشت و توی هوا گرفت تا هم اندازه ی قدش بشه.
با هیجان در حالیکه روی مبل لم داده بودم بهش نگاه کردم چندبار موجی به پارچه داد و وقتی ولش کرد تا روی زمین بیوفته اون پشت پارچه نبود.
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣وای
۳ ماه پیشفاط🌸
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
بهار
0فقط اون جایی که جرج گفت . دم رفتنی کند بزن به اعصابم بعد آریکا گفت .. اتفاقاً اومدم سر تا پاهات رو گند بزنم
۱۲ ماه پیشAlieh
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
نبابا
۲ سال پیشAsal
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
خب رمان هم تهشه:)
۲ سال پیشفاطمه
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
FoZoL
0اریکا برین به سرتا پاش 😐💔
۲ سال پیشمینا
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
🗿🗿
۲ سال پیشرها
0خوب بود
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
💚💚
۲ سال پیشAa
0👏🌹🌺
۲ سال پیشندا
0سلام کلا این دوپارت بیشترتکرارکه جالب نبود
۲ سال پیشفاطمه ❤️
0خیلی خوب🌹🌹❤️🌹🌹
۲ سال پیشZarnaz
0عالی بود مرسی حدیث جونم ❤️
۲ سال پیشAylar
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
اسرا
0🙏💞💋
۲ سال پیشمبی
0سلام ممنون از پارت زیبات منتظر خبرای خوب پارت بعدی هستیم 🤗
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

🌸فاط
1حدیث جانم میشه اینقدر نکشیشون پدرشون رو در آوردی قربونت برم 🎀😂