پارت پنجاه و نهم :

هاله سرش را تکان داد. او به خوبی پدر را می‌شناخت، حرفی نزد. حتا دیگر گریه هم نکرد. حال آرام از پشت شیشه‌‌ای که داشت بخار می‌گرفت و قطرات باران دیدش را کمتر می‌کرد به شهر نگاه می‌کرد و گوش می‌داد. آقا خشایار درب خودرو را باز کرد. هوای تازه فضای داخل ماشین را دربرگرفت، اکسیژن آغشته به نم انقدر تازه بود که بینی را می‌سوزاند و راه نفس را باز می‌کرد. کف کفش آقا خشایار به چمن‌های خیس برخورد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    0

    حدس میزنم سیاسیا یه بلایی سر ارغوان میاره

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    سنگ برداشتن درپیاده رومهم میشه اگه ببینی کسی عصابه دست داردراه میره چاله پرکردن دروسط کوچه مهم هست اگه بعدش آمبولانس ببینی کارمهمه تافکرمشغوله کنه🙏

    ۲ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    آفرین👌

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️