پارت پنجاه و هفتم :

در همان لحظه همایون رسید. آقا خشایار نگاهی به پسرش کرد و بعد نگاهش را به چشم‌های شهردار دوخت. هر دو نگاه قدرشناسانه بود.
شهردار ادامه داد:
- خشایار همونطور که من همیشه موقع دردسر دستم رو سمتت دراز می‌کنم خوش دارم تو هم دستت رو سمتم دراز کنی.
آقای تعمیرکار عمدا یا اتفاقی در همان لحظه با او دست داد و ضمن خداحافظی با او و پسرش گفت:
- حتمن امین، حتمن.
یک دوش آبگرم، ناهار لذیذ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • دیانا

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    💙🌱

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️